یلدا ی هشت ماه و نیمه
عزیز دلـــــــــمممممم خوشگلکــــــــــــــممممممممم شیطونکــــــــــــــــــــممممممم
سلام جیگیلیه مامانی
الهی فدات شم دخترم ماشالا اینروزها اینقده بلا و شیطون شدی که تمام وقتم شده صرف مراقبت و مواظبت از شما
با اینکه کلی اسباب بازی داری و تو سایزهای مختلف برات تهیه کردیم اما شما علاقه به چیزهایی داری و نظرترو یه چیزهایی جلب میکنه که منو بابا میمونیم تعجبــــــــــــــــــــــ
مثلا کاغذ و دستمال رو خیلی دوست داری و همچین با اشتیاق اونو مزه مزه میکنی انگار هزاااااااااار ساله گشنه موندی...
همین دو روز پیش بود که کلی برات اسباب بازیه ریزه میزه خریدیم گفتیم شاید کاغذ از سرت بیفته وقتی از بیرون اومدیم بابا خواست کیفش رو مرتب کنه و دفترچه هایی رو که نمیخواست پاره کرد و میخواست دور بندازه ... شما متوجه کیف شدی و بعد کلی وارسی کردن اجازه دادی بابا به کارش برسه وقتی صدای پاره شدن کاغذها رو شنیدی و اونها رو دیدی از خوشحالی چنان جیــــــــــغغغغغغغغغ زدی و به کاغذها حمله کردی که بابا دلش برای اون پنجاه هزار تومنی که یه ساعت پیشش برات اسباب بازی خریده بود سووووختــــــــــــــــــــــ

هــــــــــه یهنی این چی میتونه باشـــــــــــــهههههههههههههه؟؟؟؟؟

هیییییییی کاخـــــــــذذذذذ یوهوووووووووووو منو این همه خوشبختی محااالــــــــــــــــــههههه

عاشق غداخوردن بادستی مدتیه که برات غذا میذارم تو ظرفت میدم دستت هر بلایی که میخوایی سرش میاری یا به سر و صورتت میمالی یا به درو دیوار و فررررش و لذت میبری از طراحی و نقاشی کردنت با غذا ... قربونت برم الهی ببخش که مجبورم اثرهای خوشگلت رو پاک کنم
ماماااان ببین چه خوشتل شــــدمممم 
از اینا میخوای بذالم فسط پیشونیـــــتــــــــــــــ؟؟؟
بذال بذالـــــــــمممممم


هر چیزی که سفت باشه تو دهنت میذاری بخاطر درد لثه هات بابت این موضوع خیلی اذیتی دخترم خدا کنه زودتر دربیان تا اینقده اذیت نشی
هووولاااااااااااا به آلزوووووووم لسیدمممممم و در دوربین رو گااااس گلفتــــــــــممممم

بازی کردن رو خیلی دوست داری حتی در تاریکیه مطلق نمیدونم آخه چشمای خوشگلت تو تاریکی چی رو میبینه که برای خودت تو تاریکی راه میفتی و شعر میخونی و بازی میکنی
دیشب شاید بیشتر از بیست مرتبه آوردمت سر جات تا بخوابونمت اما تلاشهام بی نتیجه بود و شما نمیخواستی بخوابی بار آخر که رفتی نیومدم دنبالت و ازت خواستم خودت بیایی ... با خودم گفتم اگه نرم دنبالش بر میگرده... که یدفعه یه صدایی مثل بممممممممب بلند شد و بعدش جیـــــــــــغغغ شماااا ... نگو رفتی آویزون پشتی شدی و با کمر خوردی زمین و پشتی هم افتاد سرت ... بمیرم الهی سرت که خورد زمین یه صدایی داد که بابا از خواب پرید ... انقده درد داشتی که تقریبا آروم کردنت محال به نظر میرسید همه جات رو وارسی کردم تا مطمئن بشم خدایی نکرده طوریت نشده باشه .. کلی تلاش کردیم برای آروم کردنت تا آخرش با چشم گریون بغل بابا خوابیدی
وای که چه لحظه ی وحشتناکی بود البته از اون وحشتناک تر چند روز پیش بود بردمت حمام میخواستم موهات رو کمی کوتاه کنم همون لحظه که من قیچی رو فشار دادم شما صورتت رو برگردوندی تا ببینی چه خبره که لبه ی نازک گوشت اومد لای قیچی و زخم شد ... الهی بمیرم برات چقدر خون رفت اما صدات درنیومد فشارم افتاد نزدیک بود غش کنم ... یادم میاد اشکم سرازیر میشه دیگه فکر نکنم بتونم قیچی دستم بگیرم
برای همین دیگه حساس شدم و نزدیک هر چیزی که میشی میام دنبالت شما هم دوست نداری و میخوای که بازی کنی ... چه کنم مامان مجبورم مواظبت باشم آخه به بد چیزایی علاقه نشون میدی مثل اجاق گاز و لبه ی دیوار و پله و خودکار وظروف شیشه ای وآویزون شدن به پشتی که تو راه آشپزخونه گذاشتم ...
داااالـــــیییییی مامااااااااااااااااااان 

خیلی کارم سخت شده و میدونم روزهای سخت تری منتظرمه
الهی همیشه سالم و سلامت باشی دخترم 




یلدا ی هشت ماه و نیمه
